به مناسبت سومین سالگرد پیچیدن عطر بهارنارنج در زندگی ام ...
بی گمان این گنجشکان آزاد و شاد
سلام مرا خواهند رساند به بهار ،
آنگاه که در حیاط خانۀ بهار دانه میخورند
با جیک جیک های مکررشان ،
با حرکت های سریع سرهاشان ،
با به هم زدن ریز بالهایشان ،
به بهار خواهند گفت :
جایی در دنیا ،
قلبی است آکنده از مهر ،
آکنده از شور ،
و آکنده از عشق از برای تو .
قلبی است که می تپد و می زید از برای تو ، جیک ، جیک !
و کاش بهار نیز ...
بهار من ، اگر بدانی که
غروبها با یادت چقدر زیباترند ،
عمری به نظاریشان خواهی نشست با یاد خویش !
و اگر بدانی که آسمان ،
در کنار تصویر چشمانت در ذهنم چقدر دلربا تر است ،
هر روز با آینه ای در دست به نظاره اش خواهی نشست !
و اگر بدانی که
چه دریای مهری در این سینه نهفته است از برایت ،
عمری به نظاره ام خواهی نشست ، بی گمان !
و اینها اعترافات قلبی است که همواره به سویت روان است ،
به سوی بهار ...
در انتظار بهار ماندن هر آن برایم دشوارتر می گردد ،
و برق چشمانش دمی رهایم نمی کند
برق چشمان بهار .
و من لحظات خویش را با یادش شاداب می کنم
و من ساعات خویش را با یادش تزیین می کنم
شاید روزی ...
هرچند دیر ،
هرچند دور ،
هرچند باور نکردنی !
روزی که بهار بیاید .
روزی که بهار بیاید و زمستان را آرام نه ،
با شتاب براند ،
مشامم را پر کند از عطر موهایش ،
و بماند ، بماند .
و در معدود لحظات آرامشم ،
کاری مهم تر از اندیشیدن به بهار نمی یابم .
اندیشیدن به بهار !
برای من زمستان گریز زمستان زده
آیا مأمنی است جز بهار ؟!!
یاد بهار گرمم می کند ،
ترمیمم می کند ،
زنده ام می کند ،
رهایم می کند ...
بهار لحظۀ پیوند حقیقت با رویا های من است ،
بهار نقطۀ تلاقی همه خوبیهاست ،
بهار آغاز و پایان زنجیرۀ تفکرات من است .
گرچه دستانم در این سرما ترک خورده ،
گرچه خاطراتم آنقدر نخ نما شده اند که چیزی از گذشته به یاد ندارم ،
اما دلم گرم است با یاد تو
با یاد بهار !
و بهار زیبا تر از همیشه
هر روز جوانه ای تازه میزند در ذهنم ،
سبز می روید ، و عطر موهایش را در خاطرم می پراکند ...
و اگر بدانی که چه با شکوه قلبم را برای عشقت گشوده ام
دیگر برای دمیدن در کالبد این زمستان زده درنگ نخواهی کرد .
اینجا ، در این خلوتگاه شلوغ ،
با سکوت خویش شکلهایی می سازم ،
از جنس امید ،
به رنگ عشق ،
با طرحهایی که رویای تحققشان زنده ام نگاه می دارد .
سفرهایم را هر روز از سکوت آغاز می کنم ،
بالا می روم ،
نفس می کشم ،
تازه می شوم ،
و باز می گردم به سکوت خویش .
آه ، اگر بدانی که در کوته زمانی چقدر دور می شوم ،
و چقدر نزدیک به تو می پرم ،
و پرندۀ کوچک افکارم جایی بجز بام کاشانۀ تو نمی شناسد ،
هیچگاه در آسمان دیگری پر نخواهی کشید ،
جز آسمانم !
و این مرز مشترک طولانی که دستهایم با قلبت دارند ،
از افق تیرۀ چشمان تو آغاز می شود ،
با تپش های دلی که پیوسته خروشان است می آمیزد و
به حرارت وصف ناپذیر مهری بدل می گردد که
جاودان می نماید ،
در سکوت های میان نفسهایمان ،
و جاودان تر ،
در پیچ و خم گره های بندی که با نگاه بهاری ات بر پای دلم بسته ای .
چیزی سخت به دیوار های دلم می کوبد !
می دانم ، آری به یقین می دانم که بهار اینجاست ،
در پی هر نفسی که با یادش تازه می کنم ،
همچون حس زیبای جاودانگی که در رگهای خشک این درختان جاریست و
چون خون که در دستان بیسکویتی ام .
در کنار من ،
و درون من ...
آری بهار همواره اینجاست .
امیرحسین نوروزی
پاییز هشتادوهفت
پسوه .