تبليغاتX
Amir H. N.
این وبلاگ محلی است برای شنیده شدن آثار شعر و موزیک من
 پایان !

بعد از گذشت حدود یک سال از ایجاد این وبلاگ ، به این نتیجه رسیدم که اساسا ماهیت وبلاگ و وبلاگ نویسی اون هم با این فرهنگ غالب بر وب در وطن عزیزمون ، به هیچ وجه با مقصود من یعنی معرفی آثارم و پیدا کردن شنونده ، سازگار و همسو نیست . از این رو تصمیم گرفتم تا زمانی که احساس نکنم این کار مفید خواهد بود ، این وبلاگ را به روز نکنم .

 

از تمامی دوستانی که در این مدت با من تبادل نظر کردند و به آثار من توجه داشتند صمیمانه سپاسگذاری میکنم .

 

 

 

امیرحسین نوروزی

شانزدهم آذرماه هشتادونه

تهران

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در سه شنبه شانزدهم آذر 1389
 بهار ...
به مناسبت سومین سالگرد پیچیدن عطر بهارنارنج در زندگی ام ...

 

بی گمان این گنجشکان آزاد و شاد

سلام مرا خواهند رساند به بهار ،

آنگاه که در حیاط خانۀ بهار دانه میخورند

با جیک جیک های مکررشان ،

با حرکت های سریع سرهاشان ،

با به هم زدن ریز بالهایشان ،

به بهار خواهند گفت :

جایی در دنیا ،

قلبی است آکنده از مهر ،

             آکنده از شور ،

             و آکنده از عشق از برای تو .

قلبی است که می تپد و می زید از برای تو ، جیک ، جیک !

و کاش بهار نیز ...

 

بهار من ، اگر بدانی که

غروبها با یادت چقدر زیباترند ،

عمری به نظاریشان خواهی نشست با یاد خویش !

و اگر بدانی که آسمان ،

در کنار تصویر چشمانت در ذهنم چقدر دلربا تر است ،

هر روز با آینه ای در دست به نظاره اش خواهی نشست !

و اگر بدانی که

چه دریای مهری در این سینه نهفته است از برایت ،

عمری به نظاره ام خواهی نشست ، بی گمان !

و اینها اعترافات قلبی است که همواره به سویت روان است ،

به سوی بهار ...

 

در انتظار بهار ماندن هر آن برایم دشوارتر می گردد ،

و برق چشمانش دمی رهایم نمی کند

برق چشمان بهار .

و من لحظات خویش را با یادش شاداب می کنم

و من ساعات خویش را با یادش تزیین می کنم

شاید روزی ...

هرچند دیر ،

           هرچند دور ،

                      هرچند باور نکردنی !

روزی که بهار بیاید .

روزی که بهار بیاید و زمستان را آرام نه ،

با شتاب براند ،

مشامم را پر کند از عطر موهایش ،

و بماند ، بماند .

 

و در معدود لحظات آرامشم ،

کاری مهم تر از اندیشیدن به بهار نمی یابم .

اندیشیدن به بهار !

برای من زمستان گریز زمستان زده

آیا مأمنی است جز بهار ؟!!

یاد بهار گرمم می کند ،

                      ترمیمم می کند ،

                                     زنده ام می کند ،

                                                     رهایم می کند ...

بهار لحظۀ پیوند حقیقت با رویا های من است ،

بهار نقطۀ تلاقی همه خوبیهاست ،

بهار آغاز و پایان زنجیرۀ تفکرات من است .

 

گرچه دستانم در این سرما ترک خورده ،

گرچه خاطراتم آنقدر نخ نما شده اند که چیزی از گذشته به یاد ندارم ،

اما دلم گرم است با یاد تو

با یاد بهار !

و بهار زیبا تر از همیشه

هر روز جوانه ای تازه میزند در ذهنم ،

سبز می روید ، و عطر موهایش را در خاطرم می پراکند ...

و اگر بدانی که چه با شکوه قلبم را برای عشقت گشوده ام

دیگر برای دمیدن در کالبد این زمستان زده درنگ نخواهی کرد .

 

اینجا ، در این خلوتگاه شلوغ ،

با سکوت خویش شکلهایی می سازم ،

از جنس امید ،

               به رنگ عشق ،

                               با طرحهایی که رویای تحققشان زنده ام نگاه می دارد .

 

سفرهایم را هر روز از سکوت آغاز می کنم ،

بالا می روم ،

             نفس می کشم ،

                         تازه می شوم ،

                                      و باز می گردم به سکوت خویش .

 

آه ، اگر بدانی که در کوته زمانی چقدر دور می شوم ،

و چقدر نزدیک به تو می پرم ،

و پرندۀ کوچک افکارم جایی بجز بام کاشانۀ تو نمی شناسد ،

هیچگاه در آسمان دیگری پر نخواهی کشید ،

                                      جز آسمانم !

 

و این مرز مشترک طولانی که دستهایم با قلبت دارند ،

از افق تیرۀ چشمان تو آغاز می شود ،

با تپش های دلی که پیوسته خروشان است می آمیزد و

به حرارت وصف ناپذیر مهری بدل می گردد که

جاودان می نماید ،

در سکوت های میان نفسهایمان ،

و جاودان تر ،

در پیچ و خم گره های بندی که با نگاه بهاری ات بر پای دلم بسته ای .

چیزی سخت به دیوار های دلم می کوبد !

می دانم ، آری به یقین می دانم که بهار اینجاست ،

در پی هر نفسی که با یادش تازه می کنم ،

همچون حس زیبای جاودانگی که در رگهای خشک این درختان جاریست و

چون خون که در دستان بیسکویتی ام .

در کنار من ،

            و درون من ...

 

آری بهار همواره اینجاست .

 

امیرحسین نوروزی

پاییز هشتادوهفت

پسوه .

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در پنجشنبه یکم مهر 1389  |
 ماه نو !
دیروز صرفنظر از آسمان پوشیده از ابرهای خاکستری اش بسیار معمولی می نمود . پیشانی ام را روی دستانم گذاشته بودم و صدای همهمه بچه ها را می شنیدم ، مبهم ولی آرامش بخش ، سالها بود که می شنیدم . صدایی که حس بقا را القا می کند . مثل صدای قطره هایی که با شهامت زیاد از لبه آبشار پایین می پرند و حتی بعضی هایشان چشم بسته ! چون ایمان دارند ، به جاودانگی ، و باکی ندارند که رودخانه نامیده شوند . این صدا به آدم می گوید بعضی چیزها همواره ثابتند ، هر چقدر دنیا تغییر کند ، هر قدر هم که پیر شوی ، می توانی اینجا بیایی و این صداها را بشنوی .

سرم را که بلند کردم ، چشمانم کمی سیاهی رفت ، ولی چیزی حس میکردم . گرد سفید مه مانندی اندک اندک در کلاس جاری و پخش می شد ، به گمانم از پنجره می آمد . همه چیز سفید بود . سفید مات .

(تق تق تق) ! ضربه هایی سریع به در خورد و استاد با قدمهایی سریع تر وارد شد ، آنقدر سریع که انگار می خواست تاخیر ده دقیقه ای اش را جبران کند .

((وقت همگی بخیر .)) همهمه فروکش کرد .

جیر – جیر ...

باد درب نیمه باز کلاس را بدون ریتم می رقصاند ، هنگامی که تقریبا سر تمامی حاضران به سمت صدا می چرخید و اخم ها در هم می رفت ، عجز آن همه آدم در مقابل چیزی که وجود خارجی ندارد (صدا) ، متعجبم می کرد .

 همه چیز سنگین بود ، حتی زمان .

– باور نمیکردم –

کلاس تا نیمه درشیرگرم و خواب آور فرو رفته بود .

وقتی نفس عمیق می کشیدم قفسه سینه ام درد می گرفت .

بعد از درس در کلاس بازهم همان بحث معروف جریان داشت .

لعنتی ها .

صدایی بم می گفت : در شب ، ماه با عینک دودی دیده نمی شود .

به گمانم حالا می توانم حدس بزنم که استقلال و شرف این مردم را کی دزدیدند ، وقتی که همه سر به آسمان به دنبال ماه می گشتند .

چشمانم را تا جایی که می شد باز کردم .

شعاع دید انسانها به طرز تاسف باری محدود است .

 

 امیرحسین نوروزی

دوم آبانماه هشتاد و پنج
|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در جمعه نوزدهم شهریور 1389  |
 بود که هست ...

با اینکه چند سالی از نوشتن این شعر میگذره ، گویی هر چقدر که روی خط زمان به جلو حرکت میکنیم بیشتر مصداق پیدا میکنه !

 

از ورای غم و این تیرگی شب انگار

حرف امید نشان جسدی بی سر بود

یار و معشوق به سان حسد و بخل و ریا

ذکر ایمان به خدا ورد لب کافر بود

قلب خورشید گرفت و نفس انسان مرد

اولین حرف چه باشد پس از آن آخر بود

نه سکوتی ، نه صدایی به میان دلها

جامه ای سرد و سیه جامعه را در بر بود

راوی حق و صداقت به خفا ذبح شد و

ترس و تزویر به ناحق همه را یاور بود

بوده و هست و بماند گله ام اندر بود

وصف این درد که تنها عدم باور بود

 

امیرحسین نوروزی

فروردین هشتادوپنج

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در شنبه شانزدهم مرداد 1389  |
 شعرای گمنام اینترنتی !
چندی پیش به این فکر افتادم که نمونه هایی از آثار بی کلامم رو در اختیار چند تا از شعرایی که آثارشون رو توی اینترنت میگذارند قرار بدم و ازشون بخوام تا با بر اساس حال و هوای اون قطعات ، ترانه ای فراخور حال آهنگ خلق کنند تا هم از افکار جدیدی بهره برده باشم و هم از ایده های بعضا بدیع و قابل توجه این بچه های با استعداد استفاده کنم . در راستای این قضیه با چند تا از این دوستان شاعر و آثارشون (که به جرات میتونم بگم زیبا و قابل تامل بودن) آشنا شدم و چند تا قطعه نسبتا خوب هم ساختم که حتی تعدادی از اون آهنگ ها رو ضبط هم کردم ، مثلا قطعه "دل" محصول یک چنین همکاری ای بود .

یکی از شعرای جوان و با استعدادی که خیلی خوب از پیشنهاد همکاری من استقبال کرد "شیما" بود . آثار شیما (که بیشتر قالب سپید دارند و عموما بسیار کوتاه هستن) واقعا توجهم رو جلب کرد ، به نظر من که همه دوستان باید نوشته های شیما رو بخونند چون واقعا چیزای عمیق و قشنگی مینویسه . لینک وبلاگ شیما رو با عنوان "گیلاس آبی" میتونید توی قسمت پیوندها پیدا کنید .

این قطعه رو شیمای عزیز در ارتباط با یکی از آثار من نوشته :

 

ساز جدایی

 

لا به لای ساز نفسهایت

پنهان می شوم

اشک می شوم

تا بمانم ...تا نرانی مرا

من " آه " می کشم و تو " انگ " می زنی

و این غم انگیز ترین " آهنگ " دنیاست...!

 

 

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در چهارشنبه دوم تیر 1389  |
 سلام . . .

آهای !

وقتی رسیدی به آنجا ، از جنگ بگو

از تجربۀ اجرای بی تمرین

از حس غریب عین قرابتت

وقتی رسیدی ...

بگو نسل زنهای چاق با وفا رو به انقراض است

بگو اگر پلیدی با جوهر وجودمان سازگار بود ، بی تردید ،

خوشبختی ، صلح ، آرامش و

رابطۀ کامل با تمام موجودات را در ما بر می انگیخت ،

از اشارۀ واژگون بگو ،

فریاد بزن پرتقالها تحمل آفتاب ندارند ،

راستی ! وقتی رسیدی بگو سلام .

 

امیرحسین نوروزی

شهریور ۸۵

تهران.

 

نکته :

به همه دوستان توصیه میکنم که این قطعه رو حتـمآ دانلود کنن و گوش بدن ، پشیمون نمیشید

 

Amir H. N. _ Del

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در شنبه بیست و دوم خرداد 1389  |
 جنگِ جهل ...
این شعر رو سیزدهم اسفند ماه سال هشتاد و چهار نوشتم ٬ اون موقع دانشجو بودم ٬ شاید شرایط اون زمان در بوجود اومدن این اثر بی تأثیر نبوده باشه ...

 

حلقه های کج این سلسله ها ختم نما

طلب خاک در یار دگر ننمایم

کاش هفتاد و دو اینبار عددی ثابت بود

رونسیم سحری معجزه من کی خواهم

نقل این کشمکش مردم جامد پندار

میزند آتشم و آه که هم بر جایم

شکوه ی این دل وامانده ام از بهتان نیست

پس چرا برگ زگل کاهم و خار افزایم

میزنم پتک به این حجم پریشان خاطر

غافل از اینکه دریغا خودم از اینهایم

نیت و حاجت این غافله انگار تهیست

اهل تزویر به پا و بشکسته پایم

در جواب حسد ناصح فرمانبردار

زیر پایم ننهم هیچ دمی این رایم

سخن از ریختن خاک به روی جهل است

بهر هر امر نکو گو که همینک آیم ...

 

امیرحسین نوروزی

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در جمعه چهاردهم خرداد 1389  |
 دریغا ...
حتی وقتی آخرین مراحل ساخت و ضبط این آهنگ تموم شد ، هنوز نمیدونستم که این شعر اثر استاد "فریدون مشیری" است !

ولی چون حرف ، حرف دلم بود خیلی توجهم رو جلب کرد ...

 

به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ، دلم تنها

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست

خروش موج با من می کند نجوا

که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت

دریغا ...

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین افکنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را

به این نا دیده ساحل افکنم نیست

دریغا ...

 

Amir H. N. _ Darigha

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389  |
 قطعه بی نام !
انگار حس این کار تجسم نوعی آرامش پنهان در شلوغیه !

من واقعآ نمیدونم اسم این قطعه رو چی بذارم ؟!!

 

Amir H. N. _ The Unnamed Theme

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در شنبه چهاردهم فروردین 1389  |
 نشانه !

واقعا نمیدونم که این قطعه چطور ساخته شد ! یه روز گیتار رو برداشتم و بی اختیار این ملودی رو زدم  ، چند ماه پیش هم بدون هیچ تغییری با صدای دوست خوبم " کاوه " ضبطش کردم ، البته فکر می کنم تنظیمش میتونست بهتر از این باشه ...

رشته ای بر گردنم افکنده دوست

میکشد هرجا که خاطرخواه اوست

 

Amir H. N. _ Sign

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
 یک بازى ساده !
چند سال پیش که فیلم "بزرگراه گمشده" رو از کارگردان بزرگ "دیوید لینچ"  دیدم ، دیالوگی در این فیلم بود که خیلی توجهم رو جلب کرد ! بلافاصله بعد از تموم شدن فیلم این قطعه رو ضبط کردم ...

 

In the east , the far east …
When a person is sentenced to death , they’re sent to a place where they can’t escape , Never knowing when an executioner may step up behind them and fire a bullet into the back of their head

 

Amir H. N. _ Simple Act



|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در دوشنبه سوم اسفند 1388  |
 زمانه ی سیاه
"زمانه ی سیاه " از خشک ترین فریادهای مردم هم عصر ما می گوید ، راجع به این آهنگ توضیحی نمیدم .

از اونجایی که این سبک ، یعنی "هوی متال" زیاد در مملکت ما و روی شعر فارسی تجربه نشده ، شاید شنیدن این قطعه برای علاقمندان خالی از لطف نباشه . در ضمن این رو هم بگم که شعر ، آهنگ ، تنظیم ، نوازندگی همه سازها وضبط این کار رو تماما خودم انجام دادم .


کج است راه عارفی ، در این زمانه سیاه

لیک دمی گذشته از لعنت و طعنه بر گناه

چرا نمیکند کسی گذر به کوچه های شب

نو کیسه گان بی خبر ز یاد برده اند رب

از آن شبی که بی کسان قفل حرم شکسته اند

 از آن دمی که عا شقان بند وفا گسسته اند

در آن نفس که هرزگان مرشد راه دین شدند

رونق کار بسته به رواج آیه های شک

قلندران بت شکن جمله به خواب غفلتند

دلبر و یار کو ؟ همه مرده جاه و شوکتند

دگر ز سالکان دیر ناله حیرتی نخاست

هنوز طعم شوکران برلب صوفی خداست

جمله این گلایه ها طرف به چاره ای نبست

راه امید بسته و روزنه ها همی دعاست

دلم ز کفر خون شده ، فاجعه ایست در کمین

به زهر مرحمش کنم کجاست منجی زمین ؟

 

Amir H. N. _ Zamaneye Siah

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388  |
 دل

"دل" یکی از آخرین کار هامه که تقریبا بصورت سافت راک و روی شعر دوست خوبم "مینا" ساخته شده و رفیق نازنینم "بابک غریب نواز" زحمت نواختن گیتار الکتریک رو کشیده . با این توضیح که این از معدود کارهایی است که خودم هم ازش راضی ام ...


دلم افسانه میخواهد ، دلم پیمانه میخواهد ، دلم دلداده می خواهد

میان شعرهای ناب ، به سان گونه های داغ ، دلم غم نامه می خواهد

برای رنج بیزاری ، میان اوج هشیاری ، دلم ویرانه می خواهد

برای نم نم باران ، برای حس دلتنگی ، دلم دردانه می خواهد

برای آسمان شب ، برای حس خوشبختی ، دلم دلداده می خواهد

برای مستی هر شب ، دلم پیمانه می خواهد ، دلم پیمانه می خواهد

دلم با کیست ؟ دلم با کیست ؟ دلم در جستجوی کیست ؟

جوابی نیست ، جوابی نیست ، سؤالی نیست ، سؤالی نیست

 

Amir H. N. _ Del



 

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388  |
 مقدمه
از زمانی که خودم رو شناختم همیشه این پیوند عمیق و در عین حال غریب با موسیقی رو در ژرف ترین لایه های وجودم حس میکردم ، نوای موسیقی چنان تاثیری در ذهن و روح من داشت که ناخودآگاه به یکی از احتیاجاتم برای حیات تبدیل شد . اما متاسفانه به دلایل مختلف تا سنین نوجوانی امکان آشنایی با موسیقی علمی برام فراهم نشد . حدودا پانزده سالم بود که به تشویق پدرم نوازندگی سنتور رو شروع کردم ولی طولی نکشید که فهمیدم نمی تونم با این نوع موسیقی ارتباط بر قرار کنم و بعد از حدود دو سال ، دلزده و بی انگیزه مضرابها رو زمین گذاشتم .

نقطهُ تلاقی زندگی من با موسیقی ، زمانی بود که اولین گیتارم رو هدیه گرفتم ، خیلی زود فهمیدم که این همون چیزی که لازم دارم و موسیقی همون کاری که باید بکنم . از اون موقع در کنار درس و دانشگاه و بعدشم سربازی به صورت منظم به مطالعه و تمرین موسیقی ادامه میدم و به صورت تجربی آهنگسازی می کنم .

امیدوارم که بشه از طریق این وبلاگ صدامو به گوش ایرانی ها برسونم و از نظرات همه استفاده کنم .

|+| نوشته شده توسط امیر حسین نوروزی در جمعه بیست و سوم بهمن 1388  |
 
 
بالا